دوکاج بادو روایت

دو کاج(نسخه قدیم)


در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا

............

ادامه نوشته

تاج بندگی

به نام آفریدگار مهر آقا اجازه! هوا، هر هوایی می خواهد باشد... ابری، آفتابی، بارانی، تنها تــو را دوست خواهم گرفت، حرفی نیست... وقتی از مادر ارثی رسیده باشد به ریحانه ها، تابستان... زمستان... تهران ولندن فرقی نمی کند. هر زمان و مکان که باشم تاج بندگی بر سرخواهم داشت و همه ی این ها ارزش یک لحظه نگاه رضایت بخش بانـو را دارد که دست به دعا بلند کند و بگوید: خدایا دختران امت پدرم، همه ی زیبایی ها را داشتن، ولی برای رضای تــو زیبایی هایشان را از نامحرم پنهان کردند! پس محبت خود را در دل هایشان صد چندان کن که طوری که هیچ چشم و ابرویی... ناز و کرشمه ای... پول و مکنتی... نتواند جایگزین آن شود...

حکایت عاشقی

به نام آفریدگار مهر یا بقیه الله آجرک الله... - نامه جدیدی با املای امام و خط یکی از افراد مورد اعتمادشان بوده. به شیخ مفید گفته اند اصل نامه را به کسی نشان نده، اما از روی آن بنویس و به دوستان و شیعیان مخلص بده. شیخ رونوشتش را فرستاده تا بخوانیم: «... بدانید که چیزی از احوال و روزگارتان بر ما پوشیده نمی ماند. نه اینکه ندانیم بعضی ها پایشان لغزیده و عهدشکنی هایی کرده اند نه، اینکه خیال کنید ما شما را همین طور به حال خودتان رها کرده ایم و یادمان رفته به شما توجه کنیم. اگر این طور بود که حال و روزتان خیلی سخت تر می شد، دشمنان تان شما را خرد و لگد مال می کردند. پس تقوا پیشه کنید و پشتیبان ما باشید.» حرف دل: رفیق! با توام، حواست هست؟! پرنده دل را اگر رها کنی به خیلی جاها سرک می کشد وباز اگر رهایش کنی سر از ناکجا آباد درمی آورد و دمار از روزگارت در می آورد! پس بیا عاقل باشیم و دل به کسی ببندیم که آرامش مان بخشد نه اینکه سلب آرامش کند... خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد مولای مهربانم: منم مــجـنـون بی لــیلا، در این شهر غریــــب، اما تمام شــهر لــیلا می شود وقتی تو می آیی

اگر خودکارتون فقط به اندازه نوشتن یک جمله جوهر داشت، چه جمله ای مینوشتید؟!

وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا کُلٌّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ

هیچ جنبنده ای در زمین نیست مگر اینکه روزی او بر خداست! او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را می داند

همه اینها در کتاب آشکاری ثبت است!

(هود 6 )

گفتگوی من باخدا

به تو گفتم چقدر احساس تنهایی می کنم!

فرمودی : " من که نزدیکم "(بقره)

گفتم تو همیشه نزدیکی ولی من دورم...کاش می شد بهت نزدیک بشم! فرمودی : " و صبح و عصر پروردگارت رو پیش خودت ،با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن "(اعراف).....

ادامه نوشته

قرارنبوده...

 
قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم....
 
 
ادامه نوشته

درس عبرت(طنز)

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت
آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.
قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟
گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟
دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,
شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟
پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟
تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت 4 ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده , باید تسویه کنید
حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن
آخر چک و نوشتم دادم دستش, ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم , هر چند که پسرش خیلی ... بود.
اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه , رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد , بیا تو مادر!!! :)))

هدف

 
شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع و گریه و زاری بود.
در همین حال مدتی گذشت، تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید، که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!

وقت

جملات قصار زیبا از بزرگان   جملات کوتاه و آموزنده و جالب جدید

شعری زیبا ازیک جهادگر عزیز

 ما دهاتی هستیم………

                      بچه ها خسته و دل تنگ                     

بچه ها صاف و زلال

پاکی و عشق……

این همان است که آنان دارند      

 بچه ی روستایی ………… 

ادامه نوشته

 
تقدیم به چشمان معصوم کودک روستا

از زمانی که به دنیای تو عادت کردم                

 به تو اندازه خورشید حسادت کردم

هر کجا رفتم و هر گاه درختی دیدم              

  از تو و سادگی و عشق روایت کردم

یاس و نرگس همه از چشم تو پیدا میشد       

 زین جهت بود که ابراز ارادت کردم

تو که لبخند زدی از ته دل فهمیدم                 

 شرط مکتوب خدا را رعایت کردم

رنج ومحرومیت بازی الفاظ بد است               

 به خدا در دلم احساس خجالت کردم

عطش و داغی صحرای دهت باعث شد         

 من بیدل هوس فیض شهادت کردم

حین خدمت به نو و اهل دهت در خوابی       

  کربلا از همان دشت زیارت کردم

هدفم غیر...وبه جرات گویم                         

 گل ایام خدا را من عبادت کردم